أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

244

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

فاطم بنت السيّد الكريم * قد جاءنا اللّه بذا اليتيم من يرحم اليوم فهو رحيم * موعده فى جنّة النعيم اى فاطمه بر درت يتيم است * در گرسنگى و رنج و بيم است هر كو نخورد و را خوراند * نزديك خداى او كريم است فاطمه عليها السّلام جواب داد : انّى لا عطيه و لا أبالى * و أوثر اللّه على عيالى أمسوا جياعا و هم أشبالى * أصغر هم يقتل باغتيال للقاتل الويل مع الوبال * ابن عم مصطفى و جانم من نان نخورم بوى رسانم * تا گرداند مرا خداوند در حشر شفيع مجرمانم آن شب نيز جمله طعام بدادند و روزه به آب خالص بگشادند روز سيّم از آن باقى جو طعامى ساختند چون وقت افطار خواستند كه آن طعام تناول كنند سائلى آمد و گفت : من اسيرىام از اسيران شما ؛ اسير گرفته‌ايد و طعام نمىدهيد ؛ امير المؤمنين على عليه السّلام روى بفاطمه عليها السّلام آورد و گفت « 1 » .

--> ( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) اشعار را چنين نقل كرده ( ج 5 چاپ اول ؛ ص 477 ) : « فاطم يا بنت النّبىّ أحمد * بنت النّبىّ السيّد المؤيّد » « هذا أسير للنّبىّ الامجد * مكبّل فى غلّه مقيّد » « يشكو إلينا الجوع قد تمدّد * من يطعم اليوم يجده فى غد » « عند العلىّ الواحد الموحّد * ما يزرع الزّارع سوف يحصد » « فأطعمى فى غير من أنكد * حتّى تجازى بالّذى لا ينفد » فاطمه عليها السلام جواب داد : « لم يبق ممّا جئت غير صاع * قد دميت كفّى مع الذراع » « ابناى و اللّه مع الجياع * أبوهما للخير ذو ؟ ؟ ؟ اصطناع » « يصطنع المعروف بابتداع * عبل الذّراعين طويل الباع » « و ما على رأسى من قناع * إلّا قناع نسجة الصنّاع » ( بذكر اختلاف در كلمات اشعار در اينجا نپرداختيم طالب آن خودش بمظانّش كه از آن جمله ديوان منسوب بامير المؤمنين عليه السلام است بپردازد » و در كفاية الخصام آنها را چنين فارسى كرده : « فاطمه اى دخت آنكو رهبرست * دخت آنكو كردگارش ياورست » « هان اسيرى زان نبىّ راهبر * بسته با زنجير و غلّ آمد بدر » « با گنه‌كارى بما آورده روى * سير كن امروز و در فردا بجوى » « أجر خود در نزد دادار أحد * هركه - كشت امروز فردا بدرود » « خيز و نانش ده برو منت مباد * تا حقت بخشد نعيم بىنفاد » فاطمه عليها السلام عرض كرد : « نبود از آن جو مگر صاعى دگر * نه مرا كف ماند و نه باعى دگر » « روزها بگذشت و طفلان گرسنه * وان پدرشان مال بخشد بابنه » « بذل و بخشش گشت از وى سرفراز * با سطبرين بازو و دست دراز » « نبودم بر سر لباسى در جهان * جز لباس از مزد صاع ريسمان »